تبلیغات
ღღ★ღღ جیگیلی ღღ★ღღ

ღღ★ღღ جیگیلی ღღ★ღღ
به وب سایت جیگیلی خوش اومدید! 
قالب وبلاگ
 من 5 سال داشتم اون 29 سال...اون 24  سال از من بزرگتر بود...24 سال بیشتر از من بازی کرده بود..
زمستان بود.برف می بارید.و من توی اتاق با ماشین کوچکم بازی میکردم..او میلها  را برداشت و برایم بلوز می بافت...رو کردم به او..
--مامان.من حوصلم سر رفته برم حیاط؟
میلها را بی حرکت نگه داشت و نگاهم کرد...
--نه پسرم همینجا بازی کن
--اینجا که نمیشه.من اینجا حوصلم سر میره باید برم بیرون..
لبخندی زد....
--بیرون سرده  اگه بری سرما میخوری بهتره همینجا بازی کنی...
بافتنی را کنار گذاشت و به طرفم اومد...ماشینم رو گرفت و شروع به بازی کرد دیگر حوصلم سرنرفت.دیگه دلم نمیخواست برم حیاط اون منو سرگرم کرده بود...

بازی که گرم شد خنده کردیم..سرم رو بلند کردم و به چشمهای آبی مهربونش خیره شدم..
--این زن واقعا مادر منه؟واقعا من رو به دنیا آورده؟
پرسیدم مامان تو.......؟
ولی ادامه ندادم..





من 7 سال داشتم اون 31 سال..اون 24 سال از من بزرگتر بود 24 سال بیشتر از من چیز میدونست..تابستون تموم شدو پاییز جاشو گرفته بود..اون روز من برای اولین بار به مدرسه میرفتم..اون از چندروز قبل به فکر وسایل افتاده و همه چیزو آماده کرده بود..حالا کیف به دست جلوی در مدرسه خداحافظی میکردم....
-خداحافظ...
اون نگفت خداحافظ روی زمین جلوی پای من نشست و بند کفشهامو که باز شده بود بست و گره هاشو محکم کرد...بعدش دکمه های کتم رو بست دستی به موهام کشید و صورتمو بوسید....
-برو خدانگه دار...
راه افتادم.چند قدم نرفته بودم که برگشتمو در مدرسه رو نگاه کردم ..اونجا وایستاده بود .منو نگاه میکرد..از دور توی چشمهای سیاه و مهربونش نگاه کردم..
--این زن واقعا مادر منه؟واقعا منو به دنیا آورده؟
پرسیدم :مامان تو.........
حرفم رو قطع کردم . سوالمو نپرسیدم .اون اشاره ای کرد و گفت: برو پسرم نترس برو..



حالا من 18 سال داشتم اون 42 سال . اون 24 سال از من بزرگتر بد..24 سال بیشتر  از من خطر رو میشناخت ....



(برای خواند کامل داستان به ادامه مطلب برید)





دیپلممو گرفته بودمو حالا باید به خدمت سربازی میرفتم اون زن اون روز که باید تا ظهر خودمو به پادگان معرفی میکردم چند بار گریه کرده بود..حالا هم رفته بود توی حیاط قران توی سینی میزاشتو آب توی پارچ میریخت....ساکمو برداشتم از اتاق خارج شدمو از پله ها پایین رفتم ...جلوی در اون سینی رو بالا گرفت از زیر سینی گذشتم بعد برگشتم و قرآن رو بوسیدم..اون سینی رو کنار گذاشتو پارچ رو برداشت .من هم ساکمو برداشتمو راه افتادم...او.....آن زن آب را پشت سرم  توی کوچه پاشید..صدای آب باعث شد برگردمو پشت سرمو نگاه کنم..چشمم تو چشماش افتاد..اشک پرده نازکی روی چشمهای خاکی مهربونش کشیده بود...
--این زن واقعا مادر منه؟واقعا من رو بدنیا اورده؟
تصمیم گرفتم برگردم جلوی اون زن که میگفتند مادر منه .بایستمو اینو ازش بپرسم...اما برنگشتم .قدمهامو تند تر کردم و به راهم ادامه دادم.




من 24 سال داشتم و اون 48 سال.اون 24 سال بزرگتر از من بود .24 سال بیشتر از من زندگی کرده بود..
سر سفره عقد نشسته بودم.دختری سفید پوش به سفیدی سفره عقد کنارم نشسته بود..دختری که قرار بود سرنوشتش با سرنوشت من پیوند بخوره..توی خونه هیاهو و جنب و جوش و شادی در جریان بود ...او....آن زن...نزدیک من نشسته بود و نگاه میکرد..محضر دار خودشو آماده میکرد.دفترشو باز کرد و از دختر وکالت خواست.پرسید میتواند وکیل او باشد یا نه؟میتواند بین او ومن الفتی برقرار سازد یا نه ؟دختر جواب داد:بله...
همه صلوات فرستادند..سپس صدای هلهله به اوج رسید..برگشتم واونو نگاه کردم..چشمهای عسلی مهربانش رو به چشمهای من دوخته بود..
--------
این زن واقعا مادر منه؟واقعا من رو بدنیا آورده ؟...
سوالی  که به ذهنم اومده بود رو به زبان نیاوردم این بارهم اونو توی دلم خفه کردم تا بار دیگه بپرسم...



من 27 سال داشتم و اون 51 سال..اون 24 سال بزرگتر از من بود..24 سال بیشتر از من مهر فرزندی رو در سینه گنجونده بود...برای اولین بار فرزندی را که از آن خودم بود تو بقلم داشتم.اونو بوسیدمو به آرامی به سینم فشردم
بعد اونو به دستای سالخورده اون زن سپردم .اون زن فرزندمو گرفت و به آرامی  به سینش فشرد./..بعد نگاه از نوزاد برداشتو  به من چشم دوخت...چشمانمان در هم تلاقی کرد...چشمان سبز و مهربانش را دیدم که گویا اولین روز مرا به یاد می آورد.اولین روزی که من بدنیا اومده بودم.. .
---این زن واقعا مادر منه؟ واقعا منو بدنیا آورده؟>
نپرسیدم..هیچی نپرسیدم.سوال رو بارها و بارها تو ذهنم تکرار کردم.اما نپرسیدم..خیلی وقت بود که فهمیده بودم هرگز جرئت پرسیدن این سوالو  ندارم....فهمیده بودم این سوال هرگز از زبانم متولد نخواهد شد...



من 59 سال داشتم و اون 83 سال..اون 24 سال از من بزرگتر بود..24 سال بیشتر از من  مرگ رو میشناخت...
اون تو بستر مرگ آرمیده بود و آخرین قدمهاشو به سوی مرگ بر میداشت.دست پیر و چروکیدش تو دستام  بودو داشتمو آروم اشک میریختم.ناگهان  تو دستش لرزه خفیفی افتاد..فکر کردم مرده..نگاش کردم..اما چشماش هنوز داشت منو نگاه میکرد...با دیدن چشماش ..چشمای  رنگ پریده و مهربونش 59 سال نگاه اونو به یاد آوردم...
---این زن واقعا مادر منه؟واقعا منو به دنیا آورده؟
سرم رو نزدیک گوشش بردم..تمام توانمو به کار گرفتم..جرئت رو توی دلم ریختمو پرسیدم مادر تو.....
بقیه حرفم رو نگفتم ..نتونستم سوالم رو بپرسم.مادرم سرشو تکون داد و به طرفم برگشت..چشم در چشم هم شدیم...
--مادر تو واقعا مادرمی؟واقعا منو به دنیا آوردی؟/
پرسیدمو شروع به گریستن کردم.اون زن همچنان بهم خیره نگاه میکرد ....... لبخند کم رمقی زد...
--اگر...اگر مادرت نیستم.......اگر نیستم چرا داری گریه میکنی؟
اینو گفت و دیگر چیزی نپرسید..دیگه چیزی نگفت..هیچی.....
گریم بیشتر شد..من 59 سال داشتم و اولین روز بی مادری رو رو تجربه میکردم...59 سال داشتمو در اولی ن رو ز بی مادریم  تازه فهمیده بودم..اون زن ....اون زن واقعا مادرم بود..اون منو به دنیا آورده بود..اون زن مادرم بود...


(بیاید قدر مادرامونو بدونیم...)





اگه خوشتون اومد حتما نظر بدید...
 




طبقه بندی: داستان،
[ پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 ] [ 02:06 ب.ظ ] [ سجاد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام یه سلام رنگی به رنگ رز قرمز که خیلی دوسش دارم
از اینکه به وبم سرزدین خیلی خوشالم
من این وبو 18 بهمن 87 درس کردم
من راحیل 16 ساله متولد 22/1/76 هستم
رنگهای شادو دوس دارم اهنگهای شادو رپ گاهیم پاپو دوس دارم عاشق ریسک و هیجانم شادو شیطونو پر چونم از ادامای عینکی خیلی خوشم میاد چشای رنگی رو خیلی دوس دارم ولی احساس میکنم چشای مشکی یه برق خاصی داره از عروسک بدم میادو از خاله بازی متنفرم خیلی شاعرانه و رمانتیک فک میکنم ولی از لوس بازی بدم میاد

حتما حتما حتما نظر بدین
در نظر سنجی شرکت کنین
اگر دوست دارین در وبلاگتون منو با اسم جیگیلی بلنکین بد بم خبر بدین
دوستون دارم
نویسندگان
نظر سنجی
دوس دارین تو کدوم بخش بیشتر مطلب بزارم؟؟






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب